وقتی اولین بار دلم لرزید
مادرم گفت؛ الهی . . . پسرم رشید شده است!
و تعبیر من از واقعیات زندگیم عین تعبیر خوابهای مادر بزرگم و مثل تفسیر مادرم از طلاطم بزرگ قلب من بود . فقط جهت هاشون باهم فرق داشت و چه وجه افتراق بزرگی بود در حالیکه من دنیارو به آخر رسیده میدیدم کمی آنطرفتر مادرم که بزرگی نگاهش درشکوه افق دیدش خودنمایی میکرد برای تفتیده شدن فولاد قلبم آتش نصیحت را در لابلای خاطرات کهنه اش میدمید.
و حرفهایش برای جراحتم مرحمی بود و برای شکاف زلزله زده احساس و لطافت ترک خورده درونم سوزن جراحی را یادم می انداخت سوزناک و درد آور بر بستری از امید و آمالهای دورو و دراز! اما اندکی بعد اثرش مانند اثر مسکن ها میرفت و من بودم و غمی که جانکاه و غیر قابل تحمل مینمود!
گفتم تحمل . . . بله تحمل . . . . قدرتی که خداوند در نهاد آدمها گذاشته تا بر دشواریهای زندگی و غمها و ضربات شدید روحی غلبه کند .
قدرتی که گاهی نادیده گرفته میشود و بزرگیش را کسی نمیبیند! یادم میاید کسی راکه در جریان تصادفی هولناک هشت نفر از اعضای خانواده اش را از دست داد همه فکر میکردند بازمانده یا بازماندگانشان قدرت تحمل این همه سختی را نخواهند داشت ولی در کمال ناباوری این اتفاق سپری شد و لحظه ها و شبها و روزهای تلخ و ناکامی و هرمان و ناامیدی و دلشکستگی به پایان رسید و همه چیز به روال عادی برگشت!
این همان مهارتی است که من کسب نکرده بودم قبل از این از کلمه نیرو استفاده کردم الان از کلمه مهارت، دللیل ش این است که داشتن نیرو و انرژی و قدرت برای انجام یا ممانعت از کاری کافی نیست و به اصطلاح لازم بودن با کافی بودن برابر نیست این مهارت ترکیب قدرت و توانایی تحمل درد و بهره گیری از یک نقض و شاید نقطه قوت مغز آدمها بنام فراموشی است! همه ما تا حالا هزاران مطلب کوچک و بزرگ را فراموش کرده ایم .
راز فراموشی دو چیز است
الف) اهمیتی که به موضوع یا مطلبی میدهیم
ب)مدت زمان توجه و یا تکرار و البته فواصل تکرار آن مطلب در ذهن و اصطلاحا یاد آوری آن است!
هرچه موضوع را کم اهمیت بدانیم و از تکرار و یادآوری آن خود داری کنیم فراموشی آن قطعی تر و البته امکان پذیر تر و طولانی مدت تر است و هرچه میزان فراموشی عمیق تر باشد یاد آوری های بعدی ضعیف و ضعیف تر میشوند.
ولی من چرا نمیتوانستم غصه و دردی را که داشتم به فراموشی بسپارم و هرروز عرصه بر من تنگ تر و تنگ تر میشد؟ نکته کلیدی و اساسی در برخورد با اینگونه مسائل دوری و اجتناب از یاد آوری موضوع است که بخشی از آن در اختیار ماست و بخشی دیگر ناشی از برخورد دیگران همراهان و اطرافیان ماست!
اول از همه از خودم باید شروع میکردم عزمم جزم کردم و پلهای ارتباطیم با موضوع را حذف و به سرعت سراغ جایگزین آنها رفتم بیکاری ها و تنهایی هایم را برعکس کردم و یاد آوری ها را چه از طرف خودم و چه از طرف دوستانم کم و بتدریج به صفر رساندم جذابیتهای تازه پیدا شد و سرخوشی های متفاوت پدید آمد آرام و آهسته گذار انجام گرفت تمرینهای ورزشی ام شروع شد موسیقی های آرام و به اصطلاح بعضی ها غمگین را بدون اضطراب گوش میکردم و قدم به قدم به شادمانی نزدیک تر و از غصه دور تر شدم !
یکی از دوستانم گفت؛خوبه . . . . داری راه میفتی ولی از کجا معلوم که دوباره دلت نلرزد. . . .؟
اینگونه جملات را اگرچه من از زبان دوستم برایتان نقل کردم ولی ازشما چه پنهان اولین بار خودم بودم که پرسیدم؛ این رویه تا کی ادامه خواهد داشت!؟
ولی بهتر است نقد زندگی را بچسپیم و امروز را برای فردایی که نیامده است خراب نکنیم! هرچند من اعتقاد دارم؛
(دل تنها بنایی است که با لرزیدنش محکم تر میشود)
پس دریافت من از جریانهای عاطفی و عشقی و خانوادگی بر مبنایی دیگر بنا شد مبنایی که جز با تمرین و ممارست نهادینه نمی شود و من اکنون که در ابتدای این راهم بارها و بارها دچار بحرانهای عاطفی شده ام و بنای قلبم فرو نریخته که هیچ بلکه آثار استحکامش را به عینه لمس کرده ام اندک و ناچیز است ولی بسیار دوست داشتنی و با ارزش است و من برای دریافت و دسترسی به این احساس و توانایی و مهارت با ارزش در آغاز این راه هر روز مصمم و مصمم ترم!
لینک مستقیم http://mihanhamkar.com/buy_product_step2.php?uid=1746&pid=1572
نظرات شما عزیزان:
mina 
ساعت20:40---18 ارديبهشت 1392
azaton entezar nadashtam
پاسخ:چیو انتظار نداشتی؟